روبه رویت نشسته ام .
پنجره ها بی لک ، دوردستها از فراز درختان مه پایین می ریزد
.
.
.
نشسته ام ، مه نزدیک شده است . دره را پوشانده ، بالا امده است .
.
.
.
نشسته ام ، مه حیاط را بلعیده .
مه باران و دایره های کوچک و بزرگ روز آبی بی لک حوض .
.
.
.
نشسته ام روبه رویت . زخمه می زنی بر سیم ها .
دوردستها
هیچ پیداست و این نزدیکی زمزمه ای .
.
.
.
مه می بارد بر آبی حوض .
بهار